ساکت و ساده و سبک بود.
قاصدکي داشت مي رفت.
فرشته اي به او رسيد و چيزي گفت.
قاصدک بي تاب شد و هزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد.
قاصدک رو به فرشته کرد و گفت:
امّا شانه هاي من ظريف است ، زير اين خبر مي شکند ،
من نازک تر از آنم که پيامي اين چنين بزرگ را با خودم ببرم...
فرشته گفت:
درست است،آن چه بايد تو بر دوش بکشي غير ممکن است و سنگين ،
امّا تو ميتواني ، زيرا قرار است تو بي قرار باشي.
فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکي يک پيامـبر.
آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبري دشوار...
حالا هزاران سال است که قاصدک مي رود و مي چرخد،
مي رقصد و همه مي دانند که او با خود خبري دارد...
ديروز قاصدکي به حوالي پنجره ات آمده بود.
خبري آورده بود و تو يادت رفته بود که هر قاصدک يک پيامبر است.
پنجره بسته بود ، تو نشنيدي و او رد شد.
اگر باز هم قاصدکي ديدي ، ديگر نگذار که بي خبر بگذارد و برود ،
از او بپرس چه بود آن خبري که
روزي فرشته اي به او گفت و او اين همه
نظرات شما عزیزان: